صبح یک روز تابستانی با صدای آن ساعت دیجیتالی مسخره از خواب بیدار شدم. فقط چشمهایم را باز کردم. انگار خستگی دیروز هنوز از تنم خارج نشده بود. نمیتوانستم تکان بخورم. طبق معمول اولین کاری که هر انسانی بعد از بیدار شدن میکند را انجام دادم. مستراح خانه تمیز بود و سر صبحی انرژی مثبتی بود برای خودش. میدانید اگر صبح از روی دندهی چپ از خواب بلند شده باشید، با دیدن مستراح تمیز مطمئنا دندهتان خود به خود تعویض میشود. چون توی آن فضای بسته، خانه را میگویم، گل و بلبل و دشت و دمن در دسترس نیست که شما لذتش را ببرید. اینجاست که یک مستراح تمیز کار خودش را میکند. اوه چه قدر دربارهی مستراح تمیز روده درازی کردم. توی آینه صورت آفتاب سوختهی خودم را تماشا میکردم. شبیه بازیگران فیلمهای وسترن شده بودم فقط هفتتیر کم داشتم.
صبحانهی مفصلی برایم تدارک دیده شده بود. در حین بلعیدن یک یک لقمههای کره و مربا به موتور زنگار بستهام که گوشهی حیاط افتاده بود فکر میکردم که باید یک روز دیگر هم مرا همراه بارهایم تحمل کند و جیک نزند. این پنجمین موتوری است که طی این ده دوازده سال که توی آن پیک موتوری کار میکنم عوض کردهام. موتورهای زبان بسته جیکشان در نمیآید و ما خیلی بیرحمانه بعد از این که مثل یک یابو ازشان کار میکشیم و به هن و هنشان میاندازیم، میسپاریمشان دست اوراقچی حاشیهی شهر یا میاندازیمشان به کسی که فرق موتور سرمی و سالم را نمیداند. سرنوشت بهتری برای این موتورها سراغ ندارم.
صبحانهام را خوردم. از دور جالباسی و لباسهایم را برانداز کردم. آن بیچارهها هم باید یک روز دیگر هر جا که میروم دنبالم بیایند و شر شر عرقی که از منافذ پوستم ترشح میشود را تحمل کنند. البته وضعشان از آن موتور زنگار بستهی گوشهی حیاط خیلی بهتر است مسلما. هر هفته میاندازمشان توی آن ماشین لباسشویی هوشمند. صفایی میکنند برای خودشان.
سریع پوشیدمشان. از خانه زدم بیرون. پلهها را که یکی یکی مثل آن لقمههای کره و مربا پایین میرفتم، همزمان خورشید را که نرم نرمک داشت بالا میآمد تا یک روز مزخرف دیگر را برایم شروع کند تماشا میکردم.
پرتوهای نور روی موتورم افتاده بود و زنگارهایش را بیشتر نمایان میساخت. قفلش را باز کردم. سوارش شدم. در راه خودم را گذاشتم جای لاستیکهای چرخ موتورم و در ذهنم اصطکاکی که بین آنها و آسفالت سخت خیابان شکل گرفته بود را محاسبه میکردم. طبق محاسباتم اگر من جای آن لاستیکها بودم طی این یک سال که این موتور را دارم 7 بار سابیده شده بودم و صاحبم مجبور بود تند و تند تعویضم کند. فکرش را بکنید چه خرجی گردن صاحبم میگذاشتم.
در همین تخیلات بودم که به مغازه رسیدم. آنجا سماور کهنهای داریم که صبح به صبح نفر اولی که پایش را توی مغازه میگذارد باید روشنش کند تا دیگران که از راه میرسند چای تازه دم کشیده برایشان مهیا باشد. اکثر مواقع خودم نفر اول هستم که پا توی مغازه میگذارد و بین من و این سماور کهنه الفتی شکل گرفته. ده دقیقه بعد از رسیدن من عبدالرضا از راه رسید. عبدالرضا جوانی بیست و چهار ساله است که هنوز ازدواج نکرده و حالا حالا ها نیز تصمیم به این کار ندارد. دلیلش هم قانع کننده است. پدرش سالهاست که فوت کرده و الان همراه مادر پیرش در یکی از محلههای جنوب شهر زندگی میکند و همیشه ورد زبانش است که اگر من ازداج کنم مادرم تنها میشود و من توانایی مالی برای ازدواج ندارم. یکی دو باری هم از دهانش پریده که حالش از هر چه زن است به هم میخورد و از همهي زنها به جز مادرش، متنفر است.
با عبدالرضا گرم صحبت بودم که تلفن زنگ زد. این نشانهی خوبی بود. مشتریای پشت خط بود. باری داشت و باید میفرستاد ترمینال جنوب تا برود اهواز. معمولا بارهای ترمینال را خودم میبرم. این بار هم قبول کردم. بار را از فرستنده گرفتم و با کشهای پوسیده موتورم بستماش روی زین. سر چارراه همان خیابان که بار را تحویل گرفتم پلیسی ایستاده بود. جلوام را گرفت و تصدیقم را خواست. ناگهان انگار که آب سردی روی سرم ریخته باشند یادم افتاد که تصدیقم همراهم نیست. فراموش کرده بودم همراه خودم بیارماش. نامرد موتور را خواباند برای سه ماه، و مرا همراه آن بار 70 کیلویی وسط یکی از شلوغترین خیابانهای شهر و توی آفتاب داغ چلهی تابستان که داشت جمجمهام را حفاری میکرد، رهایم کرد. سرنوشت دیگری که میتوان برای موتورهای زنگار بسته متصور شد فکر میکنم همین باشد. دوست داشتم آن هفتتیر که گفتم دستم بود و یک گلوله توی جمجمهی آن پلیس راهنمایی و رانندگی حرام میکردم. همانجا بود که یادم آمد صبح را خیلی هم خوب شروع نکرده بودم و مستراح هم تاثیر چندانی بر روزم نداشته است. قدما راست گفتهاند که سالی که نکوست از بهارش پیداست. حال من با کمی تغییر میگویم که صبحی که نکوست از شروعش پیداست. همانجا دربست گرفتم تا ترمینال جنوب. بار را تحویل دادم و برگشتم پیک تا ماجرا را برای دوستانم تعریف کنم. باید سه ماه بدون موتور بگذرانم ولی اینطور که نمیشود. فکر خرج و برج زندگی از ذهنم خارج نمیشد. باید یک موتور زنگار بستهی دیگر بخرم و یادم باشد که از این به بعد تصدیقم را فراموش نکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر